سید بردیا، بهونه زندگی ما

و خداوند به پاس لبخند کودکی جهان را ادامه داد!!

گل همیشه بهار

پدیده ای به نام اضطراب جدایی

قبل از تولد سید بردیا در مورد"اضطراب جدایی" در کودکان 6 تا 12 ماه بسیار شنیده وخوانده بودم...اما حالا فهمیده ام که  شنیدن کی بود مانند دیدن!! واقعا تصور نمیکردم که نمیشود که برای دقایقی هم حتی از محدوده ی دیدشان خارج شد! لااقل در مورد سید بردیا که اینطور است هرجا که هستم او هم باید باشدوالا چنان جیغ وهواری راه می اندازد که ان سرش ناپیدا...عمرا اگر بتوانم چند دقیقه تنهایش بگذارم! خودم خنده ام میگیرد از اینکه مثل تیری که از کمان در رفته باشد میپرم توی اشپزخانه وسریع یک چای دم میکنم وبرمیگردم !  یا اگر شانس داشته باشم وپسرکم سرحال باشد میگذارمش توی روروئکش وکنار خودم در اشپز خانه و با هزار دوز وکلک و دال...
3 آبان 1394

اولین غدیرسید بردیا

درود بر سید مادر، عزیز مادر غدیرت مبارک پسرم..هرچند این روزها خبرهای خوبی از سرزمین منی نیامد اما مگر میشود یزرگترین عید شیعیان رو تبریک نگفت..علی (ع) همیشه ی تاریخ مظلوم بوده و این انصاف نیست عیدش هم مظلوم باشد... غدیرت مبارک مادر..امسال اولین سالی ست که عید غدیر در کنار من و پدرت هستی..برای من همین بس که همسر مرد صبوری همچون پدرت و مادر فرزندی چون تو هستم..امیدوارم  سید فقط پیشوند نام زیبایت نباشد و سید وار رفتار کنی و زندگی..امید که بتوانم در مسیر زندگی اینگونه زندگی کردن را به تو بیاموزم و شرمنده جد بزرگوارت نباشم..بی انتها دوستت دارم ...
10 مهر 1394

حرفهای جامونده

از اونجایی که حرف بسیار بود و غیبت ما طولانی، ی سری حرفها از قلم افتاد..ی سری عکس هست که دوست داشتیم به یادگار توی ولاگم داشته باشم: جونم واستون بگه که توی این چهارماه فقط ی عکس از من به همراه دخترخاله و پسر خاله جانمان موجوده که اونم من خیلی کوچولو بودم و هنوز یک ماه نداشتم.ارادت بسیار دارم به بهار خانم و آجی غزاله و داداش پارسا.بهار خانم ارشد همه ماست و من کوچولوترین حیف که من خیلی کوچولو ام وگرنه با داداش پارسا توی خوراکیش شریک می شدم  امیدوارم به زودی دوباره ی عکس اینچنینی گرفته بشه این دفعه با حضور تموم خاله ها اینم من و بابای مهربونم(هزار ماشالله چه پدر و پسر به هم میایم)  : و این هم خانواده کوچک من: ...
26 مرداد 1394

ماجراهای سید بردیا(2)

این روزها یاد گرفتم که غلت بزنم...اولش فقط ی غلت ساده بود که اصلا مادرم خطری احساس نمیکرد اما حالا این غلت زدنا کامل شده و قشنگ روی شکمم میخوابم..مدام باید مواظبم باشن که نکنه این غلت زدنا آسیبی بهم بزنه آخه هنوز نمیتونم کامل دستمو آزاد کنم منم تا غلت میزنم و میام روی شکم مادرجانمان کتاب رو جلوی ما گذاشته و شروع میکنه به تعریف کردن داستانش: آخه مادر من چرا اینقد عجله داری واسه کتابخوان کردن من..بزار ی کم بزرگتر بشم.اما خدایی رنگای این کتاب خیلی جذابه واسم.این کتابو خاله مائده و داداش پارسا از نمایشگاه کتاب واسم گرفتن..ممنون از همشون.داداش پارسا خودش کتابخونه میدونه چی واسم جذابتره  حالا کتاب خوندن ی طرف عکاسی کردن مادرجانمان ...
26 مرداد 1394

واکسن چهارماهگی

بالاخره میرسیم به دومین پروژه بنده در این مدت اخیر.درست یک هفته بعد از عروسی عموجان من چهارماهه میشدم و باید برا گذر از این مرحله واکسن میزدم..خیلی ها به مامانم گفته بودن که واکسن چهارماهگی اصلا قابل مقایسه با بقیه واکسن ها نیست و خیلی خوبه..اما چشمتون روز بد نبینه.دو روز تب زیاد داشتم..شب تا صبح از درد  و تب خواب نرفتم..مادر جانمان مدام منو پاشویه میکردن.آقای پدر هم اون شب کمتر از همیشه خوابیدند.دو روز خیلی بد رو پشت سر گذاشتم.اما به قول مامانم خداروشکر که سالمم و این واکسنها رو میزنم.الهی که هیچ بچه ای تو ی هیچ خونه ای بیمار نشه سید بردیا هستم بعد از واکسن چهارماهگی: ...
26 مرداد 1394

عروسی عموجان

توی پست قبلی گفتم که توی این مدت دو تا پروژه سنگین رو پشت سر گذاشتم.یکی از این پروژه ها عروسی یگانه عمو جانمان بود.از وقتی توی دل مامانم بودم مادرجانمان نگران این پروژه و بنده بودن..از بس که مادرجانمان آینده نگرند!! خلاصه مادرجان ما همه حالات من رو توی عروسی تصور کرده بود به جز آروم بودنم رو..اما من کمال همکاری رو با مادرم کردم..من که نمیخوام مادر اذیت بشه.بردن کالسکه به تالار ایده محشری بود..ما نیمی از جشن رو توی کالسکه در خواب کنار مامان طاهره به سر میبردم و مادر خیالش تخت تخت بود.موقع بیداری هم که آجی بهاره و غزاله و خاله مائده زحمت نگهداری منو کشیدن.البته قسمتی از جشن هم سری به تالار آقایون زدم که ببینم اونجا در چه وضعیتیه..اونجا پدرجان...
25 مرداد 1394

ماجراهای سید بردیا(1) و صد روزگی

سلام به همگی.ما بعد از مدت مدیدی آمدیم..در این مدت دو تا پروژه سنگین و مهم رو با سربلندی پشت سر گذاشتم که واستون به طور مفصل توضیح میدم. جونم واستون بگه که در سومین ماه زندگیم من دوستان جدیدی پیدا کردم..باهاشون کلی حال میکنم و میخندم.اونا رنگای مختلف دارن اما من از آقا قورباغه که پاپیون زده بیشتر خوشم میاد و مدام میخوام که بخورمش.اینم من و دوستان جدیدم: این روزها گاهی مامانم برا اینکه به کاراش برسه منو میزاره توی تشک بازی و میره دنبال کاراش..منم هرچی صداش کنم انگار نه انگار..خلاصه انقد بازی میکنم و با خودم حرف میزنم و دور خودم میچرخم که یهو ناغافل مامانم که میاد سراغم میبینه من خوابم برده..اونجاست که مادرجانمان غصه میخوره...
25 مرداد 1394

دو ماهگی

و تو هرروز بزرگ و بزرگتر میشی ..به حرف زدن ها واکنش نشان میدهی..لبخند میزنی..و کاش من قدر این روزها و لحظه ها رو بدونم.. تو مثل فرشته ای هستی.. اومدی تا من بیشتر خودمو بشناسم...تا حس خوب مادری رو بچشم..تا بیشتر از همیشه قدر مادر و پدرم رو بدونم.. حرکاتت در تشک بازی غیر قابل وصف هستش..ترفندهایی که میزنی تا یکی از عروسک ها رو به خودت و دهانت نزدیک تر کنی..روز به روز حرکت دستها و پاهایت پیشرفت میکند.. و بالاخره میرسیم به واکسن دوماهگی...آخ که آدم چقد نگرانه و استرس داره..اما خدا رو هزاران مرتبه شکر که تو سالمی..واکسن دوماهگی رو با همراهی مامان جون و عمه میزنی..اونها چند روزی مهمون خونه ما بودن و ما تنها نبود...
3 مرداد 1394

اندر احوال اولین ماه زندگی سید بردیا

سکانس اول: روزهای اول گیج بودم..روزهای بعد خسته و این روزها ذوق زده...8 روزه بودی که گیره نافت افتاد..نافت به تصمیم پدرت راهی مسجد شد که اگر افسانه ها درست باشد خداوند اولویت اولت در زندگی خواهد شد..دهمین روز تولدت با کلی نگرانی و استرس دکتر جراح ختنه ات کرد.هفته اول تولدت مامان جون به همراه مامان طاهره و خاله ها و عمه جان مراقب تو بودند..تو که فرشته بودی و همه عاشق تو..خاله سمیه و داداش پارسا هم پنج روزه بودی که به دیدنت اومدن..20 روز خونه باباعلی و مامان طاهره بودیم..بیست روزه بودی که برای اولین بار راهی سرزمین پدری ات بافق شدیم..اونجا هم همه پر از ذوق و شوق بودن برای دیدنت هرچه باشد تو نوه ارشد آقاجون و مامان جون هستی سکانس دوم: عا...
3 مرداد 1394

روز آغازت

پسر نازم...نمیتونی بفهمی که چقدر روزهای اخر بارداری خسته وبی رمق بودم وچقدر نگران ودلواپس ... طبق تاریخ سونوگرافی ها آخرین مهلت تولدت 9 فروردین بود..اما تا 22 فروردین طول کشید.. ترس از زایمان ..ترس از سلامتی تو وترس از هجوم بار سنگین مسولیت مادر شدن... ...پیاده روی های دو ساعته هرروز . مراجعات مکرر به بیمارستان..تو خیال آمدن به دنیا رو نداشتی.درون من برایت بهترین جا بود انگار...22 فروردین هم خودت نیامدی که اگر به خودت بودی میخواستی همانجا بمانی.. اما همه اینها با دیدن چهر ه تو  وخبر سلامتی تو به پایان رسید...ومن درست مثل یه پر سبک ورها شده بودم . . و این اولین عکسی بود که توی بیمارستان ازت گرفتم: ...
31 تير 1394