سید بردیا، بهونه زندگی ما
سید بردیا، بهونه زندگی ما
و خداوند به پاس لبخند کودکی جهان را ادامه داد!!
تاريخ : شنبه 26 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان سید بردیا
بازدید : مرتبه




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 3 آبان 1394 | نویسنده : مامان سید بردیا
بازدید : 79 مرتبه

قبل از تولد سید بردیا در مورد"اضطراب جدایی" در کودکان 6 تا 12 ماه بسیار شنیده وخوانده بودم...اما حالا فهمیده ام که شنیدن کی بود مانند دیدن!!

واقعا تصور نمیکردم که نمیشود که برای دقایقی هم حتی از محدوده ی دیدشان خارج شد! لااقل در مورد سید بردیا که اینطور است هرجا که هستم او هم باید باشدوالا چنان جیغ وهواری راه می اندازد که ان سرش ناپیدا...عمرا اگر بتوانم چند دقیقه تنهایش بگذارم! خودم خنده ام میگیرد از اینکه مثل تیری که از کمان در رفته باشد میپرم توی اشپزخانه وسریع یک چای دم میکنم وبرمیگردم!

 یا اگر شانس داشته باشم وپسرکم سرحال باشد میگذارمش توی روروئکش وکنار خودم در اشپز خانه و با هزار دوز وکلک و دالی بازی وشکلک وادا یک نهاری ..شامی ..چیزی میپزم ودوباره به خدمت ایشان برمیگردم!!!

همه کارهایم با دوبرابر سرعت سابق انجام میشود تا مبادا حوصله اش سر برود!

این اضطراب جدایی هم داستانی شده هاااااا

خوب که فکر میکنم میبینم طفلکی بچه های این دوره...تک وتنها در خانه ...بدون هیچ همبازی...حق هم دارند از صبح تا شب فقط مادرشان را میبینند...وفکر میکنند که اگر دیگر او نباشد چه خواهد شد!!!

وباز فکر میکنم که ان قدیمها که مردم ۱۰ -۱۲ تا بچه داشتند و همه ی پسر ها وعروسها  و جاریها ونوه ها ووو....با هم در یک خانه زندگی میکردند..چقدر خوش به حال بچه ها بوده!!! همه با هم بازی میکردند وسرگرم بودند ولذت میبردند نه مثل حالا که بچه ی بیچاره مجبور است از صبح تا شب اویزان مادرش باشد و با او بازی کند!!!

خلاصه من و سید بردیا  کارمان شده دالی بازی..از توی اشپز خانه ...اتاق...حمام..وحتی دستشویی!!!

 هر جا که باشم سینه خیز وبا سرعتی عجیب خودش را نزدیک من میرساند وبا ان چهره ی معصوم وشیرین گردن کوچکش را کج میکند و بااداهایی که مخصوص خودش است وبا نگاهی که من عاشقش هستم با زبان بی زبانی میگوید ...دالی...

من هم میخندم وجیغ میکشم وبلند میگویم دالیییییییییییییییییییییییییییی!!!

و پسرکم کیف میکند وقهقهه میزند... ومن ...خستگی هایم درمیروند...




موضوع : مادرانه
تاريخ : جمعه 10 مهر 1394 | نویسنده : مامان سید بردیا
بازدید : 154 مرتبه

درود بر سید مادر، عزیز مادر

غدیرت مبارک پسرم..هرچند این روزها خبرهای خوبی از سرزمین منی نیامد اما مگر میشود یزرگترین عید شیعیان رو تبریک نگفت..علی (ع) همیشه ی تاریخ مظلوم بوده و این انصاف نیست عیدش هم مظلوم باشد...

غدیرت مبارک مادر..امسال اولین سالی ست که عید غدیر در کنار من و پدرت هستی..برای من همین بس که همسر مرد صبوری همچون پدرت و مادر فرزندی چون تو هستم..امیدوارم  سید فقط پیشوند نام زیبایت نباشد و سید وار رفتار کنی و زندگی..امید که بتوانم در مسیر زندگی اینگونه زندگی کردن را به تو بیاموزم و شرمنده جد بزرگوارت نباشم..بی انتها دوستت دارم




موضوع : مادرانه, 0-6 ماهگی
تاريخ : دوشنبه 26 مرداد 1394 | نویسنده : مامان سید بردیا
بازدید : 43 مرتبه

از اونجایی که حرف بسیار بود و غیبت ما طولانی، ی سری حرفها از قلم افتاد..ی سری عکس هست که دوست داشتیم به یادگار توی ولاگم داشته باشم:

جونم واستون بگه که توی این چهارماه فقط ی عکس از من به همراه دخترخاله و پسر خاله جانمان موجوده که اونم من خیلی کوچولو بودم و هنوز یک ماه نداشتم.ارادت بسیار دارم به بهار خانم و آجی غزاله و داداش پارسا.بهار خانم ارشد همه ماست و من کوچولوترینخجالت

حیف که من خیلی کوچولو ام وگرنه با داداش پارسا توی خوراکیش شریک می شدمخندونک امیدوارم به زودی دوباره ی عکس اینچنینی گرفته بشه این دفعه با حضور تموم خاله هاتشویق

اینم من و بابای مهربونم(هزار ماشالله چه پدر و پسر به هم میایم)خجالت :

و این هم خانواده کوچک من:تشویق

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 مرداد 1394 | نویسنده : مامان سید بردیا
بازدید : 107 مرتبه

این روزها یاد گرفتم که غلت بزنم...اولش فقط ی غلت ساده بود که اصلا مادرم خطری احساس نمیکرد اما حالا این غلت زدنا کامل شده و قشنگ روی شکمم میخوابم..مدام باید مواظبم باشن که نکنه این غلت زدنا آسیبی بهم بزنه آخه هنوز نمیتونم کامل دستمو آزاد کنم

منم تا غلت میزنم و میام روی شکم مادرجانمان کتاب رو جلوی ما گذاشته و شروع میکنه به تعریف کردن داستانش:

آخه مادر من چرا اینقد عجله داری واسه کتابخوان کردن من..بزار ی کم بزرگتر بشم.اما خدایی رنگای این کتاب خیلی جذابه واسم.این کتابو خاله مائده و داداش پارسا از نمایشگاه کتاب واسم گرفتن..ممنون از همشون.داداش پارسا خودش کتابخونه میدونه چی واسم جذابترهآرام حالا کتاب خوندن ی طرف عکاسی کردن مادرجانمان ی طرف..ای بابا مادر من بیا بقیه داستانو بگو:




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 مرداد 1394 | نویسنده : مامان سید بردیا
بازدید : 53 مرتبه

بالاخره میرسیم به دومین پروژه بنده در این مدت اخیر.درست یک هفته بعد از عروسی عموجان من چهارماهه میشدم و باید برا گذر از این مرحله واکسن میزدم..خیلی ها به مامانم گفته بودن که واکسن چهارماهگی اصلا قابل مقایسه با بقیه واکسن ها نیست و خیلی خوبه..اما چشمتون روز بد نبینه.دو روز تب زیاد داشتم..شب تا صبح از درد  و تب خواب نرفتم..مادر جانمان مدام منو پاشویه میکردن.آقای پدر هم اون شب کمتر از همیشه خوابیدند.دو روز خیلی بد رو پشت سر گذاشتم.اما به قول مامانم خداروشکر که سالمم و این واکسنها رو میزنم.الهی که هیچ بچه ای تو ی هیچ خونه ای بیمار نشه

سید بردیا هستم بعد از واکسن چهارماهگی:




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 25 مرداد 1394 | نویسنده : مامان سید بردیا
بازدید : 108 مرتبه

توی پست قبلی گفتم که توی این مدت دو تا پروژه سنگین رو پشت سر گذاشتم.یکی از این پروژه ها عروسی یگانه عمو جانمان بود.از وقتی توی دل مامانم بودم مادرجانمان نگران این پروژه و بنده بودن..از بس که مادرجانمان آینده نگرند!! خلاصه مادرجان ما همه حالات من رو توی عروسی تصور کرده بود به جز آروم بودنم رو..اما من کمال همکاری رو با مادرم کردم..من که نمیخوام مادر اذیت بشه.بردن کالسکه به تالار ایده محشری بود..ما نیمی از جشن رو توی کالسکه در خواب کنار مامان طاهره به سر میبردم و مادر خیالش تخت تخت بود.موقع بیداری هم که آجی بهاره و غزاله و خاله مائده زحمت نگهداری منو کشیدن.البته قسمتی از جشن هم سری به تالار آقایون زدم که ببینم اونجا در چه وضعیتیه..اونجا پدرجان و دایی محمدرضا عهده دار بنده بودند..از همشون ممنونم.راستی من توی عروسی به همراه مامان جون و عمه خانم و مامانم رقصیدم.آخرای عروسی بود که دیگه خسته شده بودم و ساعت خوابم رسیده بود برا همین با مامانم زودتر به خونه رفتم و با خیال راحت خوابیدم..خلاصه عروسی عموجانمان هم به خیر و خوبی تموم شد..روز عروسی استرس از صورت خندون عموجان می بارید و مادرجانمان مدام دعا میکرد که عروس و دوماد امشب از جشنشون لذت ببرن آخه مامانم میگه که اونا فوق العاده از جشن عروسیشون لذت بردند و یکی از بهترین روزهای زندگیشون بوده..الهی که همه عروسا و دومادا خوشبخت و عاقبت بخیر بشن و هیشکی از کرده ی خودش پشیمون نشه..از مراسم عروسی فقط یک عکس از بنده موجود هست که اینم قبل از رفتن به تالار گرفته شده..توی تالار هیشکی حواسش نبود که ی عکس از من بگیره از بس که شلوغ بود و کار بسیار

صبح عروسی در میوه شستن به همراه مامان جون و پدرجان نقش بسزایی داشتم.ملاحظه میکنید:

رنگهای جذاب شلیل و سیب منو به وجد آورده بود و کلی لذت بردم مخصوصا وقتی مامان جون مدام قربون صدقه ام میرفتخجالت

و هم اکنون سید بردیا هستم و آماده برای رفتن به جشن:

خب بالاخره من برادرزاده داماد هستم و نباید دست کمی از داماد داشته باشمخجالت

ما در کل چهار روز در سرزمین پدری بودیم .بسی بهمون خوش گذشت. روز چهارم شب به خونه رسیدیم..موقعی که خونه رسیدیم من از فرط خستگی وسط خونه خوابم برد..بالاخره این چهار روز در تدارک عروسی بودم و خستهچشمک




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 25 مرداد 1394 | نویسنده : مامان سید بردیا
بازدید : 54 مرتبه

سلام به همگی.ما بعد از مدت مدیدی آمدیم..در این مدت دو تا پروژه سنگین و مهم رو با سربلندی پشت سر گذاشتم که واستون به طور مفصل توضیح میدم.

جونم واستون بگه که در سومین ماه زندگیم من دوستان جدیدی پیدا کردم..باهاشون کلی حال میکنم و میخندم.اونا رنگای مختلف دارن اما من از آقا قورباغه که پاپیون زده بیشتر خوشم میاد و مدام میخوام که بخورمش.اینم من و دوستان جدیدم:


این روزها گاهی مامانم برا اینکه به کاراش برسه منو میزاره توی تشک بازی و میره دنبال کاراش..منم هرچی صداش کنم انگار نه انگار..خلاصه انقد بازی میکنم و با خودم حرف میزنم و دور خودم میچرخم که یهو ناغافل مامانم که میاد سراغم میبینه من خوابم برده..اونجاست که مادرجانمان غصه میخوره که چرا به من توجه نکرده..آخه مادر من غصه نداره که،من خودم خواستم که بخوابم.توی این عکس میتونید قیافه بنده رو ببینید که چجوری خواب رفتم

بعد از زدن واکسن دوماهگی بود که کارای جالبی با لبام میکنم..یکی از اونا اینطوریه:

مامانم که این حرکت منو میبینه همش نگران میشه که نکنه مرواردیای من به این زودی بیان بیرون..مادر من نگرانی نداره که..انقد بهش فکر نکن.هروقت اومدن خوش اومدن(آقای پدر مدام به مادرجان یادآوری میکنن که نگران نباش)..همه عاشق این حرکت من هستن..تازگی ها لبامو اینجوری میکنم و شروع میکنم به حرف زدن مخصوصا وقتی مادرجان موبایل دستشونه و به من توجه نمیکنهبغل

خب میرسیم به صد روزگی من و کیک خوشمزه ای که مامان زحمتشو کشیده بود و عکسی که به یادگار گرفته شد:

خب بقیه حرفا رو توی پست بعدی بهتون میگم..راجع به اون دو تا پروژه

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 3 مرداد 1394 | نویسنده : مامان سید بردیا
بازدید : 55 مرتبه

و تو هرروز بزرگ و بزرگتر میشی ..به حرف زدن ها واکنش نشان میدهی..لبخند میزنی..و کاش من قدر این روزها و لحظه ها رو بدونم..

تو مثل فرشته ای هستی.. اومدی تا من بیشتر خودمو بشناسم...تا حس خوب مادری رو بچشم..تا بیشتر از همیشه قدر مادر و پدرم رو بدونم..

حرکاتت در تشک بازی غیر قابل وصف هستش..ترفندهایی که میزنی تا یکی از عروسک ها رو به خودت و دهانت نزدیک تر کنی..روز به روز حرکت دستها و پاهایت پیشرفت میکند..

و بالاخره میرسیم به واکسن دوماهگی...آخ که آدم چقد نگرانه و استرس داره..اما خدا رو هزاران مرتبه شکر که تو سالمی..واکسن دوماهگی رو با همراهی مامان جون و عمه میزنی..اونها چند روزی مهمون خونه ما بودن و ما تنها نبودیم..48 ساعت بعد از واکسنت حالت رو به بهبودی میره و این پروژه تموم میشه و میدونم تا چشم به بزنم باید واکسن چهار ماهگی رو بزنی..آخ که چقدر زود میگذره..

بعد از زدن واکسن:

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 3 مرداد 1394 | نویسنده : مامان سید بردیا
بازدید : 50 مرتبه

سکانس اول: روزهای اول گیج بودم..روزهای بعد خسته و این روزها ذوق زده...8 روزه بودی که گیره نافت افتاد..نافت به تصمیم پدرت راهی مسجد شد که اگر افسانه ها درست باشد خداوند اولویت اولت در زندگی خواهد شد..دهمین روز تولدت با کلی نگرانی و استرس دکتر جراح ختنه ات کرد.هفته اول تولدت مامان جون به همراه مامان طاهره و خاله ها و عمه جان مراقب تو بودند..تو که فرشته بودی و همه عاشق تو..خاله سمیه و داداش پارسا هم پنج روزه بودی که به دیدنت اومدن..20 روز خونه باباعلی و مامان طاهره بودیم..بیست روزه بودی که برای اولین بار راهی سرزمین پدری ات بافق شدیم..اونجا هم همه پر از ذوق و شوق بودن برای دیدنت هرچه باشد تو نوه ارشد آقاجون و مامان جون هستیآرام

سکانس دوم: عاشق حمام رفتنی..آب بهت آرامش میده و بعد از حمام قیافه ات دیدنیه:

 

کم لبخند میزدی..تمام لبخنهایت در خواب بود و من در کنارت در انتظار لبخندی.این اولین لبخند تو بود که ثبت شد:

سکانس سوم: امان از دل دردهای لعنتی ...از 5 عصر تا 12 شب..بر دوش من و پدرت..لحظه ای آرامش نداری..خسته و کلافه میشم اما تو هیچ تقصیری نداری..این روزها عجیب علاقه داری تا در آغوش پدرت به خواب بروی..چه لحظه هایی که پدرت از فرط خستگی به خواب رفته و تو هنوز بیداری..

و این یکی از دفعاتی ست که بعد از سه ساعت گریه مداوم از دل درد به خواب رفتیخسته

سکانس چهارم: درست یک ماهه بودی که قضیه سرکار رفتن من جدی شد...چند بار با من تا یزد آمدی تا برای کار مهیا شوم..دلواپس بودم..برای تو..برای تنها بودنت..برای شیشه نخوردنت..3روز اداره رفتم//7 صبح تا 2 عصر...دیگه نرفتم...شاید یکی از تصمیمات مهمم توی زندگی بود..وقتی میومدم خونه همراه با تو گریه میکردم..نمیتونستم تو روی توی روزهایی که اوج وابستگیت به من بود تنها بزارم..نمیخواستم آسیبی که پدرت از نبودن مادر دیده و هنوز که هنوزه اون رو به یاد داره تو هم ببنی..اونجا بود که کمی از معنای مادری رو چشیدم..سخت تر از اون چیزی بود که فکر میکردم..و نرفتم و از اون همه دلواپسی رها شدم..چه حس خوبی بود...اولویت زندگی من و پدرت تو هستی..هزاران بار ممنون از پدرت و پدر و مادرم برا حمایتشون..




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 31 تير 1394 | نویسنده : مامان سید بردیا
بازدید : 98 مرتبه

پسر نازم...نمیتونی بفهمی که چقدر روزهای اخر بارداری خسته وبی رمق بودم وچقدر نگران ودلواپس...

طبق تاریخ سونوگرافی ها آخرین مهلت تولدت 9 فروردین بود..اما تا 22 فروردین طول کشید.. ترس از زایمان ..ترس از سلامتی تو وترس از هجوم بار سنگین مسولیت مادر شدن......پیاده روی های دو ساعته هرروز. مراجعات مکرر به بیمارستان..تو خیال آمدن به دنیا رو نداشتی.درون من برایت بهترین جا بود انگار...22 فروردین هم خودت نیامدی که اگر به خودت بودی میخواستی همانجا بمانی..

اما همه اینها با دیدن چهر ه تو  وخبر سلامتی تو به پایان رسید...ومن درست مثل یه پر سبک ورها شده بودم..

و این اولین عکسی بود که توی بیمارستان ازت گرفتم:

اولین عکس تو




موضوع :
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 2 نفر
بازديدهاي ديروز : 4 نفر
بازدید هفته قبل : 2 نفر
كل بازديدها : 4338 نفر